تبليغاتX
سربازصفري كه معاف شد
روی به محراب نهادن چه سود؟
دل به بخارا و بتان طراز

ايزد ما وسوسه ی عاشقی

از تو پذيرد، نپذيرد نماز

رودکی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 20:6 توسط م.سرباز |

یکی از دوستای صمیمی ام می خواست معافی چشم بگیره . راهنمایی های لازم را  بهش کردم. حدود ۲۰ روز پیش که واسه گرفتن معافی اقدام کرده بود . ۵ شنبه  با مشاوره هایی که بهش داده بودم آقای دکتر م...(همان که من نتونستم ازش معافی بگیرم) برگه ی معافیت اش را تایید کرد.

خوشحالم که یه جوان دیگه ی این مملکت از زیر خدمت اجباری شانه خالی کرد!

دعا مي كنم همه ي جووناي كشورم از خدمت معاف بشن!مخصوصا سهراب

اگه خدمت ،‌ واقعا خدمت بود و علافي نبود اين دعا را نمي كردم!

+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 11:41 توسط م.سرباز |

من ترا می خواهم

ای تو آهنگ همه شادی و آرامش من

بی تو در این شب خاموش جنون

موجی از غم به سراپرده ی دریای خیالم جاریست

این جدایی نه غمی سخت دل آزار

-که زخمی کاری است...

جمعه...۵شهریور۸۹  حوالی  روستای مصر-در خور بیابانک سروده شد

+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 13:26 توسط م.سرباز |

ای شما ! ای دوستان آشنا!

ای شما نامهربان یاران ما!

 

بشنوید از قلب من این قصه را

قصه این سینه پر غصه را

 

تا دهم تسکین ملال خویش را

می سرایم شرح حال خویش را

 

بشنویدش گرچه تلخ و غم فزاست

گرچه این غم  با شما هم آشناست

 

روزگاری زیر این سقف کبود

فارغ از هر غصه  ی بود و نبود

 

تا شوم یکچند همپای شما

پای بنهادم به دنیای شما

 

جز وفا و مهر همراهم نبود

این جفا از دوست دلخواهم نبود

 

مهر ورزیدم ولی اندر جواب

شد نصیبم درد و رنج بی حساب

 

کم کمک تا دور گردم از شما

دور ماند رنج و دردم از شما؛‌

 

در پی بی اعتنایی هایتان

می روم این بار از دنیایتان

 

می روم با قلب خون افشان خویش

می روم تا بشکنم زندان خویش

 

گرچه دل زخمی ز داغ این بلاست

می روم...

               ....اما به دل

                                   ....مهر شماست

۲۸/۳/۸۹

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 20:12 توسط م.سرباز |

سلام

امروز بعد از دو ماه و اندی برگشتم تا شرح اتفاقات این مدت را بدم.

- روز ۱۸ اسفند به خدمت اعزام شدم .

- روز ۲۷ اسفند مرخصی میان دوره دادند!

- روز ۴ فروردین به پادگان برگشتم.

- روز ۲۴ فروردین از پادگان به منظور شرکت در کمیسون پزشکی و معافی ترخیص و برگ تسویه گرفتم.(ریسک بزرگی بود‌ ؛ چراكه اگه معاف نمي شدم اين يك ماه و ۶ روز آموزشي كان لم يكن تلقي مي شد و تجديد دوره مي شدم(

- روز ۲۵ فروردين اولين مشاوره پزشكي واسه چشم با موفقيت خارق العاده ( نمره ۱۰.۲۵) البته با كلك و بدون پارتي سپري شد.

-روز ۲۸ فروردين دومين مشاوره  با پزشك سخت گير و وظيفه شناس ديگري بود.باز هم با كلك و بدون پارتي نمره چشم من را ۸.۷۵ ثبت كرد حسابي اينجوري  شده بودم.

- روز ۳۱ فروردين كميسيون عالي پزشكي سپاه بود كه بايد تهران مي رفتم.نامه مشاوره را گرفتم و  اپتومتريست كه حسابي  تو چشام قطره ريخت  نگذاشت درست كلك بزنم و نمره چشم من ۸ تمام ثبت شد.  اما از اونجايي كه بيمارستان بقيه الله وابسته به سپاه حسابي خر تو خره برگه نوار كامپيوتري را دور انداختم و بيرون اومدم.

- روز ۱۸ اردي بهشت دوباره بيمارستان بقيه الله بودم و اين بار كامپيوتر نمره چشم منو ۸.۵ زد.اما اپتومتريست محترم با يه معاينه ي ۳۰ ثانيه اي نمره ۵.۵ را برام ثبت كرد.دوباره از خرتوخري بيمارستان بهره بردم و رفتم خونه.تا پس فرداصبح اينجوري بودم.

-روز ۲۰ ارديبهشت  بالاخره دكتر اصلي منو معاينه كرد و با ارفاق ۸.۷۵ را برام تو برگه مشاوره ثبت كرد.داشتم بال در مي آوردم از خوشحالي.

- روز ۲۳ ارديبهشت روز سرنوشت سازي بود.معافي يا عدم معافي من در اين روز معلوم مي شد.

۸ صبح اونجا بودم . ساعت ۹ پرونده ام را به داخل اتاق بردم . آقاهه گفت: قبل خدمت نرفتي كميسيون؟گفتم چرا اما معاف از رزم شدم با نمره ۸..گفت پس اين بار هم معلوم نيست معاف بشي.پرونده ت را برمي گردونيم.حالا برو بيرون . نتايج و آراي كميسيون را ساعت ۱ بعد از ظهر اعلام مي كردند.نمي دونيد از ۹ تا يك بعد از ظهر چقدر به من و به همه اون ۴۰-۵۰ نفري كه پشت پنجره منتظر بودند بد گذشت.هيچ جوري نمي شه اون لحظات را توصيف كرد!

-ساعت ۱  اسم منو خوند و گفت معاف دائم!!! شيريني اين لحظه را هم هرگز نمي تونم توصيف كنم!

پ.ن: اگه سن و سالم حدود ۱۸ بود يا هم دوره اي هاي خدمتم هم سن و سال من بودند اين قدر زود از خدمت بيرون نمي اومدم.

پ.ن: هرگز رفتن به خدمت را عقب نندازيد.تو سن و سال بالا خيلي به آدم بد مي گذره!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:22 توسط م.سرباز |

کمتر از یک هفته مانده به اعزام

کد ۸۸...یعنی نیروی هوایی سپاه اردکان یزد

بهترین هدیه ای که می شد گرفت از یه دوست بهم رسید...یه دیوان حافظ قطع جیبی

یه عالمه کار انجام نشده دارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 12:49 توسط م.سرباز |

درصبحدمی آرام از بزم شما رفتم

تا کس به تو ننماید زینجا به کجا رفتم

حیرانی و مهجوری شد قافله سالارم

با قافله غمها زاین دیر بلا رفتم

در کنج قفس ما را صد شیون و زاری بود

یکروز تو می بینی کآرام ز جا رفتم

گفتی که به درمانم بازآیی و می گویم

خود چاره ی خود کردم رفتم تو نیا رفتم

یشکسته پروبالم در گوشه ی این زندان

با آنکه رهایی نیست آزاد و رها رفتم

پر رنگ و ریا بودی بی مهر و وفا بودی

این رنگ و ریا تا کی ؟ بی مهر و وفا! رفتم

چشم تر من دیدی ،‌ مستانه بخنديدي

با چشم تر و حسرت زاين جور  و جفا رفتم

لب بر لب من بگذار تا فاش ترا گويم

مست از مي هشياري تا عرش خدا رفتم...

دو هفته مانده به اعزام ...حوالي ۳ نيمه شب سرودم

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 11:33 توسط م.سرباز |

رفیق نصابی دارم که برای نصب ماهواره عرب ست به خانه ی ما آمد.می گفت از روز بعد از عاشورا تقاضا برای نصب شبکه ی BBC PERSIAN چندین برابر شده!

پ.ن۱:اگر شما هم نمی دانید ؛ حتما پنجاه ساله به بالاها مستحضرند که نقش بی بی سی در اطلاع رسانی انقلاب اسلامی ۵۷ تا چه اندازه بوده است.

پ.ن۲:الانسان حریص بما منع!

پ.ن۳:پریرو تاب مستوری ندارد//چو در بندی سر از روزن برآرد!! در عصر ارتباطات پارازیت و ف|ی|ل|ت|ر|ی|ن|گ  چندان کارایی ندارد.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 23:39 توسط م.سرباز |

هرچقدر که پول داشته باشی

هرچقدر که قدرت داشته باشی

بازهم همیشه یه جای کار می لنگه.

بعضی از حس ها با یه دنیا پول هم دیگه به آدم برنمی گرده

مثل یادآوری حسی که امروز توی زیرزمین خونه با دیدن و لمس دوچرخه ی دوران کودکی ام پیدا کردم.

الان  اگه به جای پراید۷۹ ، لامبورگینی ۲۰۱۰هم سوار بشم حس اون دوچرخه را بهم نمی ده!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 17:37 توسط م.سرباز |

نمازش را که خواند به اتاق خواب رفت و روی تخت دراز کشید.پسرک هم به دنبال او به اتاق رفت.دستانش را داخل یقه ی پیراهن دخترک برد و سینه های لطیفش را فشرد.دختر پرسیدش:« آیا فکر می کردی روزی به این راحتی دستانت سینه های مرا لمس کنند؟» جواب داد:«آره، مطمئن بودم روزی به دستت می آورم ، من ترا  از همان روز اول برای ازدواج می خواستم و می خواهم »

دختر که انگار منتظر همین جمله بود او را در آغوش گرفت و اجازه داد تا دستانش را تا هرکجا که می خواهد برساند...

دنباله دارد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:34 توسط م.سرباز |